نه تو می مانینه اندوه و نه ، هیچ یک از مردم این آبادیبه حباب نگران لب یک رود ، قسمو به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشتغصه هم ، خواهد رفتآن چنانی که فقط ،خاطره ای خواهد ماند لحظه ها عریانندبه تن لحظه خود ، جامه اندوه مپوشان هرگزنه تو می مانینه اندوهو نه ، هیچ یک از مردم این آبادیبه حباب نگران لب یک رود ، قسمو به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشتغصه هم ، خواهد رفتآن چنانی که فقط ،خاطره ای خواهد ماندلحظه ها عریانندبه تن لحظه خود ، جامه اندوه مپوشان هرگزتو به آیینهنهآیینه به تو ، خیره شده است تو اگر خنده کنی ، او به تو خواهد خندید و اگر بغض کنیآه از آیینه دنیا ، که چه ها خواهد کردگنجه دیروزت ، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیفبسته های فردا ، همه ای کاش ای کاشظرف این لحظه ، ولیکن خالی استساحت سینه ، پذیرای چه کس خواهد بود غم که از راه رسید ، در این سینه بر او باز مکنتا خدا ، یک رگ گردن باقی استتا خدا مانده، به غم وعده این خانه مده
گویند......ما را در سایت گویند... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 21